footer

خاطره ای از شهید مهدی شاهدی

90/12/6 9:9 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

پست نگهبانی اش افتاده بود نیمه شب سر پست نشسته بود رو به قبله و اطرافش رو می پایید آروم آروم هم با خودش زمزمه می کرد ... نفر بعدی که رفت پست رو تحویل بگیره دید مهدی افتاده به سجده با صورت افتاده بود روی خاک هر چه صداش کرد ، جوابی نشنید بلندش کرد دید یه تیر خورده به پبشونیش و شهید شده ... فکر شهادتش اذیتمون می کرد غریبانه شهید شده بود توی تنهایی ، نیمه شب ، بدون اینکه کسی بفهمه خیلی خودمون رو می خوردیم و ناراحت بودیم تا اینکه یه شب اومده بود به خواب یکی از بچه ها بهش گفته بود: « نگران نباشید! همین که تیر خورد به پیشونیم ، به زمین نرسیده افتادم توی آغوش امام حسین علیه السلام »