شمیم بهشت
از بچه های کربلای پنج بود تیر و ترکش های زیادی به بدنش خورده بود ولی بجای بیمارستان ، اون رو در زندان الرشید نگه داشتند با آن همه زخم و جراحت مگه میشه طاقت آورد؟ نه امکانات بهداشتی و درمانی بود و نه جایی برای نفس کشیدن عاقبت هم شهید شد بعثیها رو صدا کردیم و گفتیم: یه نفر شهید شده ، بیایید اون رو ببرید آنها در را باز کردند و با کمک بچه ها شهید رو بردند بیرون همین که پیکر مقدسش به راهرو زندان رسید ، بوی عطر سرمست کننده ای در راهرو پیچید سربازان بعثی اطراف را بو می کردند نمی خواستند باور کنند ، اما چشمانشان به سوی پیکر شهید بر می گشت بعد هم با کابل به جان ما می افتادند چون زبان نفهم ها فکر می کردند ما به پیکر شهید عطر زده ایم... منبع: سالنامه یاران ناب 1390 |