footer

خاطره ای از شهید مهدی شاهدی

90/12/6 9:9 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

پست نگهبانی اش افتاده بود نیمه شب سر پست نشسته بود رو به قبله و اطرافش رو می پایید آروم آروم هم با خودش زمزمه می کرد ... نفر بعدی که رفت پست رو تحویل بگیره دید مهدی افتاده به سجده با صورت افتاده بود روی خاک هر چه صداش کرد ، جوابی نشنید بلندش کرد دید یه تیر خورده به پبشونیش و شهید شده ... فکر شهادتش اذیتمون می کرد غریبانه شهید شده بود توی تنهایی ، نیمه شب ، بدون اینکه کسی بفهمه خیلی خودمون رو می خوردیم و ناراحت بودیم تا اینکه یه شب اومده بود به خواب یکی از بچه ها بهش گفته بود: « نگران نباشید! همین که تیر خورد به پیشونیم ، به زمین نرسیده افتادم توی آغوش امام حسین علیه السلام »



هفت اسیر،لبخندهای خاکریز

90/12/6 9:8 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

پسرک صدای بز را از خود بز هم بهتر درمی‌آورد. هر وقت دلتنگ بزهایش میشد، می‌رفت توی یک سنگر و مع‌مع می‌کرد. ... یک شب ، هفت نفر عراقی که آمده بودند شناسایی، با شنیدن صدای بز ، طمع کرده بودند کباب بخورند. هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب. توی راه هم کلی برایشان صدای بز درآورده بود. می‌گفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.



دیگر همین را هم ترک کردید!!

90/12/6 9:5 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

مدیر مدرسه می گفت : بعد از شهادت حسن مدتی بود که در صبحگاه مدرسه رسم شده بود یادی از شهدای طلبه مان می کردیم . هر روز صبح اسم یکی از شهدا را می بردیم و بچه ها هم یا الله می گفتند . مدتی گذشت و این رسم ترک شد ... یک شب شهید صرفی را در خواب دیدم . گله کرد و گفت : «اسم ما را می خواندید و بچه ها یک یا الله می گفتند . دیگر همین را هم ترک کردید!!!» در وصیت نامه اش نوشته بود :« و در آخر بگویم ای ادامه دهندگان راه شهدا، هنگامی که بر سر جنازه ام آمدید اگر دهانم باز بود ، نبندید تا ندای الله اکبرم کاخ ستمگران را متزلزل سازد و اگر مشتهایم باز بود ببندید تا با مشتهای گره کرده ام کاخ مستکبران را فروزیزم....» سکوی پرواز : شلمچه بیست و دوم دی شصت و پنج شهید حسن صرفی



«انالصلوه تنها...»لبخندهای خاکریز

90/12/6 9:3 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

نماز جماعت و مسجد نباشد، بلکه گاهی همین‌طوری، به قول خودش برای خنده، ویرش می‌گرفت و بعضی از بچه‌های ناآشنا را دست به سر می‌کرد. ظاهراً یک‌بار همین کار را با یکی از دوستان طلبه کرد. وقتی صدای اذان بلند شد، آن طلبه به او گفت: نمی‌آیی برویم نماز؟ پاسخ می‌دهد: «نه، همین‌جا می‌خوانم» آن بنده‌ی خدا هم از فضایل نماز جماعت و نماز در مسجد برایش گفت. او هم جواب داد: «خود خدا هم در قرآن گفته: «ان‌الصلوه تنها«ان‌الصلوه تنها...» تنها، حتی نگفته دوتایی، سه‌تایی و او که فکر نمی‌کرد قضیه شوخی باشد، یک مکثی کرد، به جای این‌که ترجمه‌ی صحیح را به او بگوید، گفت: «گفته، «تن‌ها» یعنی چند نفری، نه تنها و یک نفری» و بعد هر دو با خنده برای اقامه‌ی نماز به حسینیه رفتند.



برادر اتوشویی کجاست؟

90/12/6 9:0 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

لحظه‌ای آتش‌بازی قطع نمی‌شد. از زمین و آسمان مثل نقل و نبات گلوله می‌بارید، فرصت نفس‌کشیدن نبود. هرکس هرکجا می‌توانست پناه می‌گرفت، ولو به این‌که خودش را روی زمین بیندازد و سرش را میان دو دست پنهان کند. آن‌وقت توی این محاصره و شدت وحدت آتش، موج گلوله‌ی توپی، هردومان را به سویی پرت کرد. به خودم آمدم و می‌خواستم بگویم، آخر مرد حسابی آن‌جا چه‌کار می‌کردی که او زودتر از من پرسید: «برادر اتوشویی کجاست؟و من با تعجب گفتم: «اتوشویی؟» سرش را به معنای آره تکان داد. خوب نگاهش کردم؛ احتمالاً موجی بود. پست امداد را نشانش دادم که آن‌جاست، برو آن‌جا.



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز