footer

ملاقات آیت الله مرعشی نجفی با حضرت معصومه (س)

90/12/7 12:47 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

مرحوم آیت‌الله‌العظمی سیدشهاب‌الدین مرعشی نجفی در خاطرات خود، نمونه‌ای از عنایت حضرت فاطمه معصومه (س) به ایشان را نقل کرده‌اند.

این مرجع تقلید شیعه در بیان این کرامت می‌گویند؛

روزگارى که جوانتر بودم، روزى بر اثر مشکلات فراوانى که داشتم، از جمله آن که مى خواستم دخترم را شوهر دهم، ولى مال و ثروتى نداشتم تا براى دخترم جهیزیّه تهیّه کنم، با ناراحتى به حرم حضرت فاطمه معصومه علیهاالسّلام رفته و با عتاب و خطاب، در حالى که اشکهایم سرازیر بود، گفتم

ادامه...



مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا میکنم که نورم را با آتشم بسوز

90/12/7 12:42 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

استاد انصاریان
مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا می‌کنم که نورم را با آتشم بسوزانم، من خدا دیگر از او حیا می‌کنم.

 

یک بار زمان شاه وارد یک مشروب فروشی شدم، با همین عبا و عمامه! دیدم سر تمام میزها مشروب است، یک عده‌ای مشغول نوشیدن و یک عده‌ای مست هستند و یک عد‌ّه تازه نشسته‌اند.

ادامه...



مادر شهید محمد حسن روزیطلب

90/12/6 9:13 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

تازه شهید شده بود. رفته بودم راهپیمایی که باران شدیدی شروع به باریدن کرد. چتر با خودم نبرده بودم. خواستم برگردم خونه که دیدم جوانی چتر به دست اومد. فرزند شهیدم بود. گفت: « مادر ! بیا زیر چتر » رفتم زیر چتر. هر چه می خواستم با پسرم حرف بزنم نمیشد. زبانم گرفته بود. نتونستم. تا اینکه محمد حسین من رو به شاهچراغ رساند و رفت...



ان شاء الله این زخم خوب میشه

90/12/6 9:12 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

حاج احمد متوسلیان از ناحیه پا مجروح شده بود با عصا راه می رفت بعد از عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر رفتیم خدمت امام خمینی ره حاج احمد با امام ملاقات خصوصی داشت بعد از ملاقات و زمان برگشت ، دیدم حاج احمد عصا دستش نیست خیلی سریع و سالم راه می رفت انگار اصلا پاهاش مجروح نشده بود بهش گفتم: عصا رو چیکار کردی؟ گفت: خدمت امام که رسیدم ، ایشون پرسیدن پایت چه شده؟ گفتم: مجروح شدم امام دستی به پاهام کشیدند و گفتند: ان شاء الله این زخم خوب میشه من از آن لحظه دیگر احساس درد ندارم واسه همین عصا رو گذاشتم کنار.



خاطره ای از شهید دکتر سید محمد شکری.ارباارب

90/12/6 9:11 صبح نظر()/نوشته شده توسط شهیدشاعری/دسته:

خیره شده بود به آسمون حسابی رفته بود توی لاک خودش بهش گفتم: « چی شده محمد؟ » انگار که بغض کرده باشه ، گفت: « بالاخره نفهمیدم ارباً اربا یعنی چی؟ میگن آدم مثل گوشت کوبیده میشه... یا باید بعد از عملیات کربلای 5 برم کتاب بخونم یا همین جا توی خط مقدم بهش برسم » ... توی بهشت زهرا که می خواستند دفنش کنن ، دیدمش جواب سوالش رو گرفته بود با گلوله توپی که خورده بود به سنگرش ، ارباً اربا شده بود مث مولایش حسین علیه السلام...



طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز